ترنگ باران

ترنگ باران

پنجره‌یی است همساز باران؛ پیوند دهنده‌ی من و تو
ترنگ باران

ترنگ باران

پنجره‌یی است همساز باران؛ پیوند دهنده‌ی من و تو

هنگامی که تو آیی

هنگامی که تو آیی

شب تارم شود روشن به هنگامی که تو آیی
شراب و شهره می‌بخشی به گم‌نامی که تو آیی

غریب بی‌سراپایم، بدونت خیلی تنهایم
حیات  تازه می‌بخشی به ناکامی که تو آیی

هوا بارانی می‌گردد و گنجشکک مهجورت
هزاران سجده می‌ریزد به اقدامی که تو آیی

زمستان می‌رود و برف رود عشق می‌زاید
حمل عطر گل سنجید و بادامی که تو آیی

خجل گردد مه و خورشید از رخسار رعنایت
دیگر رخسار تو ماهی‌ست در شامی که تو آیی

فلک پر خنده‌رو گردد ز قد خیلی بالایت
و باران نغمه می‌سازد بدان نامی که تو آیی

مزار لاله می‌روید به زیر پای شیرینت
فدایت لاله‌ی عمرم به مادامی که تو آیی

عزیزه

بعدِ چندی، این هم چند دوبیتی:

لاتِه تو رنـــــــگ سنـــبُله عزیزه*
ایشیل پیرون تو پْر گُــــله عزیزه
لــــــــــبانِ چــــاکه‌رنگِ آب‌دارت
دوبیتی‌زا و مقــــــــــبوله عزیزه

عزیزه مـــــــاهِ شـــامِ چندووله

عزیزه عــــشق را بیخ و جگوله
بلی حق تو اگر پایای خو نَیلی
عزیزه خوش‌تر از دنــــیای گله

چیمای شی مثل بادامه عزیزه

کومِه‌شی مـــاتَوِ شـامه عزیزه
نموده رنـــگ گـندم‌‌گون رویش؛
قــــیامت-محشر اندامـه عزیزه

"د. مونس"


*عزیزه: نام سمبولیک

نامه‌ی سرگشاده‌ی‌ از من به خدا!


نامه‌ی سرگشاده‌ی‌ از من به خدا:


خدای من!
اگر روز حساب‌دهی و حساب‌داریت فرا رسد، اگر دموکراسی واقعی رعایت شود، دران دمی که تو از من بازخواهی می‌کنی، من هم ازت خواهم پرسید: باری، بی‌گناهِ بی‌گناهم به جهنمی همچو افغانستانت انداختی که ارزشم ازآن جار زدن اشرف مخلوقاتت که گوش‌هایم را کر کرده بود، بی ازش‌ترین موجود روی زمینت شد، کسی نیست که  لگدمالم نکنند و نکرده باشند و خاکروب خانه‌اش نساخته باشند و نسازند، باز هم می‌خواهی به جهنم دیگری‌ات پرتابم کنی؟
 باورم کن خدا!
من و چند تن دیگر، از جنس جمع این‌جا نیستیم و نباید این‌جا می‌بودیم، ما از کشتن هم‌جنس که چه،‌ از کشتن مورچه‌ات می‌ترسیم و یک عمر کابوس‌ مرگ و وحشت می‌بینیم. این‌جا هر روز صدها جوان بی‌گناهی به شکل فجیعی کشته می‌شوند و به خونش می غلطند، یتیمیمانی شهر را پر کرده اند و پسِ لقمه‌ی نانی طعمه‌ی بچه‌بازی‌هاست، مادرانی به‌خاطر نجات از مرگ فرزندی تن به تن‌فروشی داده اند، این‌جا از روزهای بارانی خبری نیست، این‌جا خورشیدی طلوع نکرده است و نخواهد کرد، این‌جا سهم شیشه‌ها سنگ است، این‌جا لاله بودن جرم است و ددان اشرف مخلوقات‌! آیا سهم ما از خدایی‌ات همین‌است؟

ارادتمند شما
ط./د. مونس، کسی که زادگاهش را درست محاسبه نکرده ای!

آوال غم!


هر دفه که میشنووم آوال غم
قوغ موشوم، پیندی موشوم، ذغال غم

شادی و اوماغ نی‌یه دیگه مَجَل
بیری‌گو پوشیده کل‌شی شال غم

مخته و ماتم سرا یه شهر مو
بَن شده دِستا عجب ده جال غم!

او الیگو! پاس خو توخ کین یکدفه
از ازل بودیم ما سریال غم!

غم نی‌یه چاره دیگه ده درد دل
بَید دیگه ایله کنی دنبال غم

گرگ اگر شیرک شونه خانه مَیَه
خوش موشه از ماتم وجنجال غم

بوکشی و کشتِه خو ره اوماغ کنی
بوفته تا گرگ ستم ده چال غم

یک گلِه شغال نیه ده کار ولی،
مرد آهن بس بْوَد ده سال غم

یک چویِ پلته بسه که بیندَزَه
گرگ ره قد جنگل شی ده چنگال غم

گرگ!


درد ما دریاست اینجا
صبح ما رویاست اینجا
گرگ‌های تشنه‌ی خون
در کمین ماست اینجا

ریش و خدا!


موهای دراز، نامنظم و پریشان‌حال، ریش تا به زانو، با خم و کج و پیچ‌های نامنظم عجیبی گوش، بینی، و بازوان‌اش را نوازش می‌دهند. بیگی-نگی،‌بیگی-نگی،‌ آخر میگی:
چطور این‌روزها اصلاح نمی‌کنی؟
می‌گوید: نمی‌بینی ماه خداست؟!
می‌گی: مگر خدا از آنچه نامرتب و درهم و برهم است خوش‌اش می‌آید؟
می‌گوید:‌ نه!



سبک مسواک!


با چوبی سختی که به داندانش می‌کوبد، به او خیره می‌شوی،نزدش می‌استی-فکر می‌کنی شاید دندان‌هایش را تنبیه کند! با دندان‌هایش احساس هم‌دردی می‌کنی:

می‌پرسی: چه می‌کنی؟
می‌گوید: مسواک!
می‌گویی: خمیر‌دندان نداری؟
می‌گوید: دارم اما پیام‌بر چنین می کرد-سنت  است!
می‌گویی: با چه سفر می‌کنی؟
می‌گوید: موتر و طیاره!

می‌گویی: اما پیام‌بر با شتر سفر می‌کرد!